تبليغاتX
کاغذی واسه تنهاییم
عاشقانه

 

خدایا  گاهی حس تنهایی اذیتم می کنه.. شکرت.. شکرت..

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:5  توسط کیوان | 
سلام کیوان سلام بهت تبریک میگم... بهت تبریک میگم.. آخه الان ۲۵ سال و ۵ ماهه که عاشقی... ۲۵ سال و ۵ ماهه که تن به هر عشقی نداده ای.... ۲۵ سالو ۵ ماهه که از هر معبری گذشته ای بی آنکه دنبال هیچ ناموسی بیفتی... بی آنکه دست به هیچ دختری زشت و زیبا بزنی... ۲۵ سال و ۵ ماهه که توی اوج تنهایی فقط به آبی آسمان و لبخند خورشید به ماه تابان و چشمک ستاره های درخشان به قطره های عشق که چیک چیک کنان بر قامتت فرود آمدن نگاه کردی و آسمان با امید نگاه کردی.... میدونم... میدونم اشک ریختی... میدونم میدونم تنهایی کشیدی..... ولی پا ک موندی... حالا میتونی با خیال راحت دست در دست معشوقی بسپاری.... صبر داشته باش.... صبر داشته باش....

۲۵ سال و ۵ماه...... ۲۵ سال و ۵ ماه و ۱ روز شاید روز دیگریست.... شاید.....

دوستت دارم... دوستت دارم از آنجاکه در گرمترین ماه سال متولد شده ای و عشقت را هم چنان گرم گرم نگه داشته ای..... دوستت دارم کیوان.....

نوشته ای تقدیم به خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:9  توسط کیوان | 
 

 

 

روزکی آمد به سوم یک بهانه.............

 

یک بهانه در لباس عاشقانه.............

 

آن بهانه گفت غمگینم ز غمها............

 

لاجرم هم مینویسم قاضیانه................

 

ناخوداگاه دل به عشقش من سپردم................

 

بی خبر از رنگ چشمان زمانه.....................

 

چون به سویش دست خود را میکشیدم................

 

در ازایش می ستاندم تازیانه.........

 

چون به کویش مهر خودرا مینشاندم................

 

یکصدا میگفت.. برو از سوی خانه..............

 

با غرورت چشم احساست..تو بستی..........

 

غافل از روییدینی  همچون جوانه..................

 

جواب این وفا..شد بی وفایی.............

 

خستم از این ادا و این بهانه..........

 

با ستاره... بی ستاره زندگی هست........

 

با توام ای کور و کر دور شو ز خانه.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 13:21  توسط کیوان | 

سالها نوع زندگیم توی تهران باعث شد تابه زندگی عمیق تر نگاه کنم.... به پدیده های پیش روم... به آدمها... به عاطفه ها... به کشور عزیزی که کنارش کلمه ی اسلامی توجه هر انسانی رو جلب میکنه... وقتی بزرگ و بزرگ تر میشیم آسمون مه گرفته ی تصوراتمون رو خورشید واقعیت هویدا میکنه... تا ببینیم چه هستیم..

پیرو دوست بسیار عزیزم ستاره***  خاطره ای رو به یاد دارم... یه خاطره از هزاران کودک خیابونی!!

پنجشنبه/ ساعت ١٢.۵ میدان ولیعصر رو با قدمهایی تند می پیمودم.. پسرکی ٨_٩ ساله با صورتی چرک آلود به سراغم میاد..

_ آقا فال!!

___ نمیخوام .. ممنون!!

_ آقا تو رو خدا!!

___ ااا میگم نمیخوا..... ( آروم به چشمهاش نگاه میکنم..)

قطره های اشک دارن از صورتش سر میخورن.. میاد چشمهاشو بماله فالها از دستش سر میخورن... من خم میشم و کمکش فالهاشو جمع میکنم.....

_ آقا اگه نگیری و نفروشمشون بابام منو...

___ دونه ای چند؟

_ ٢٠٠ تومان..

ازش فال میگیرم......

___ بچه جون بابا مامان نداری؟اونا کجان؟

_ چرا دارم.. (با خشم) خونن..... و آرام از من فاصله میگیره...

من میمونم و نگاه به قدمهای پسری که داره از من فاصله میگیره... و فالی به رنگ آبی توی دستام..

وقتی سوار ماشین شدم تمام راه به این فکر میکنم که ریشه ی تمام این بدبختی ها بی لیاقتی پدر و مادراس یا عدالتی که خیلی سخته بگیم توی مملکتمون وجود داره؟وقتی نونی سر سفره ی خونه ها نباشه... آیا میشه دست روی دست گذاشت تا از گشنگی مرد؟÷شت شیشه خوب که نگاه میکنم میگم خدایا چقدر کودک خیابونی.. و اونوقت چشمامو میبندم و تنها صدای رادیوی راننده ی ماشین میاد ... دومین جلسه ی رسیدگی به اغتشاشگران......!!

خنثی

هدیه ی من به شما ازین نوشته ٢ تا عکسه شاید حرفهای نگفته ی من! رو با زبون اون عکسها بشه بیشتر احساس کرد...

 

مکان درج: www.kkkttt.persianblog.ir

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:55  توسط کیوان | 

 

 

تو ستاره بودی و من در انتظار چشمکت دیوانه شدم....

 

تو بهار بودی و من در سرود آمدنت پروانه شدم......

 

تو مطرب عشق بودی من در پی ات مستانه شدم....

 

تو کوه قرار بودی و من سوار بر قامتت مردانه شدم.......

 

تو سر منزل وصال بودی و من به سوی خانه ات بی خانه شدم.....

 

تو شیرین عشق بودی و من در هوایت فرهادی جانانه شدم........

 

تو قسمت دل بودی و من در پی خیالت مرد شاهنامه شدم.........

 

تو محرم اسرار بودی و من بیخبر ز نامت.. رسوا درین زمانه شدم......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:12  توسط کیوان | 
اگر دریا تو باشی...  قایق شدن بد نیست....

 

در این غزل به تو نزدیکتر شدن بد نیست.......

 

تو بهاری و همه جا چشم انتظار تواند.......

 

به عشق آمدنت پژمرده شده بد نیست......

 

پرنده ها مرا آموختند عشقت کجاست!......

 

به پای هر قدمت هم دویدن بد نیست.......

 

غنچه ها آمدنت را جوانه زدند..........

 

برای روییدنت باغچه شدن بد نیست........

 

همینکه عشق مقابل تویی این غزل زیباست......

 

شبی بسان کیوان دیوانه شدن بد نیست.........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:52  توسط کیوان | 
 

 آن دم که پاسی از شب گذشته بود  هر چه این ور و آنور میشدم  خواب بر چشمانم نمی آمد آرام و آهسته به پشتی اتاقم تکیه میزنم و در شکوه شب پر ستاره با کمک موزیک رویاهایم از کلود میشل.. شعر دیگری میسرایم شعر دیگری برای قلب مردادیم تا امشب نیز آرام گیرد. و آنگاه به عشق طلوعی دیگر چشم بر هم می نهم.....!

 

این کیوانه....

این کیوانه مرد فردا....

این کیوانه رنگ رویا....

این کیوانه زشت و زیبا....

این کیوانه قد دنیا......

این کیوانه مثل دریا....

این کیوانه توی دلها....

این کیوانه دور غمها....

این کیوانه سبز گلها....

این کیوان شور شبها....

این کیوان شعر قلبا.....

این کیوانه!!!!!!!!!!!

 

۵ شهریور اولین سالروز عمو شدنمه... دانیال عمو خیلی دوست دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:51  توسط کیوان | 
 

بخند تا غنچه ها خندان شوند.....

بجوش تا چشمه ها جوشان شوند....

بتاب تا لحضه ها تابان شوند....

ببار تا قطره ها باران شوند....

بخوان تا غصه ها حرمان شوند....

بگو تا قصه ها پایان شوند....

ببین تا سبزه ها رویان شوند....

 بمان! تا عاشقا کیوان شوند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:7  توسط کیوان | 
 

آره کیوان بازهم ۱ سال بزرگتر شدی... یادته؟ انگار همین دیروز بود وقتی داشتی برای ۲۲ سالگیت مینوشتی؟!!!

کیوان تو ۲روز دیگه پا به دنیا میگزاری... دوست داری بگی تو این ۲۳ سال چی یاد گرفتی؟

ـ تو یاد گرفتی که صبور باشی..

ـ تو یاد گرفتی که خدمت به مردم بهترین کاره..

ـ تو یاد گرفتی که پس روزهای ابری یه روز آفتاب در میاد..

ـ تو یاد گرفتی قدر خون و ناموس و کشورتو بدونی..

ـ تو یاد گرفتی هیچگاه تنها نیستی یکی اون بالاها همیشه کنارته..

ـ تو یاد گرفتی حتی اگه سخته به زندگی سبز نگاه کنی..

راستی کیوان... میدونی امسال دقیقا ۴ امین ساله پدر و مادر واسه تولدت تهران پیشت نیستن... میدونم این شبا دوس داری چراغهای اتاقتو ببندی و ۱ شمع روشن کنی و با خدات همون خدایی که دنیارو به تو هدیه کرد درد دل کنی...

کیوان دیدی دیروز وقتی داشتی بعد از ۱ سال از اتوبوش دوران دانشگات پیاده میشدی و قتی راننده تو رو دید  و تو  به اسم کوچیکش صداش زدی چقدر ماشالله ماشالله گفتنش در  پس اون لبخند پر خاطرش  به دلت نشست؟ زندگی ما آدما همینه بزرگ و بزرگتر میشیم... ولی خوبه از خودمون خاطرات شیرین به جا بگذاریم... این بهترین شکفتن ما آدماس!!!

 

 راستی کیوان میدونی تو دیگه چی یاد گرفتی؟!!!  یاد گرفتی حکایت زندگی من مثل این تصویره .. تو لابلای دشتی هستی پر از گل وسبزی که لابلاش سنگهای بعضا سخت روزگار قرار داره... پس بستگی داره چطور نگاش کنی... بستگی داره بخوای به سنگاش نگاه کنی تا سر جات بمونی و  هر کی خواست به تو لقد بزنه... یا به گلها و سبزی هاش و اندیشه ی رویاندن غنچه ی عشق برای دیگران تفکر کنی؟؟؟         خدایا شکرت ممنون... ممنون از فرصتی که بهم دادی...   دوست دارم..

 

 

پی نوشت: شنبه وقتی که دارم میام خونه و  از شیرینی فروشی تو راهم رد میشم حتما لبخند میزنم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:10  توسط کیوان | 

باراللها دستی میخواهم... دستی تا با آن پر کنم مشت کودکان آواره ی کوچه و بیابان را... دستی که با آن نوازش کنم کودکان سرطانی و دیابتی هم زبانم را... دستی که  زبر است از خشت های آجری که با زحمت برای سر پناهشان ساخته ام... دستی که جز بر سرسجاده ی نمازم به سوی هیچ کسی دراز نشود...

بار اللها پایی میخواهم... پایی که هیچ جز ۱ کفش کتانی به پای ندارد تا من نیز همچون کشاورز آفتاب سوخته ای که عرق ریزان میرویاند سبزی را بر دشت بیکران بی ثمری... پایی که میرود به دنبال انسانیت و مردانگی...

بار اللها چشمی میخواهم ... چشمی که با آن تنهای تنها زیباییهای تو را ببینم .. نه ذره ای از زیباییهای گذران این دنیای رنگ و رنگ بازیرا... چشمی که با آن رنج مردم سخت کوشی را ببینم که مثل کوه روبروی سختیها می ایستند و دست نیاز به هیچ کس و ناکس دراز نمیکنند...

باراللها گوشی میخواهم... گوشی که با آن با تمام وجود گوش کنم صدای هم وطنان خویش را.. همانهایی که با چشم گریان بر سر سجاده ی نمازشان شبانگاه تسبیح بر دست تو را صدا میزنند و لقمه ی نانی طلب میکنند...

بار اللها قلبی میخواهم.. قلبی که برای تو و مردمم میتپد.. برای همه ی انسایی که با دستان خویش به دنیا هدیه کردی... قلبی که همچون الماس های کف دریا صاف و صیقلی باشد برای خود و مردمم... قلبی که آنقدر زیبا بنوازد سرود عشق را که ندایش بر فراز تمام دشتهای انسانیت به گوش رسد و بر خیزاند جوانمردی را..

باراللها... کیوانت دلگیرست از نامردمی ها... دلگیرست از بی رحمیها... او از تو خوابی میخواهد بسان اصحاب کهفت.. تا وقتی چشم بگشاید.. دنیا پر از انسانیت و برابری باشد... وآنوقت بگوید باراللها اکنون آرامم..

آری آرام آرام...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:4  توسط کیوان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مینویسم... مینویسم برایت... نمیدانم کجایی؟ چه شکلی؟! اکنون میخندی یا نگرانی!! ولی من برایت مینویسم تا روزی تو را زیر لبخند خورشید... در کنار رقص نسیم مهربان آرامش ها و یا چشمک ستاره های امیدم بیابم...

نوشته های پیشین
فروردین 1391
دی 1390
تیر 1389
فروردین 1389
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشیو موضوعی
دل نوشته های احساس..
پیوندها
khodam
bamdade khomar
taktom
sohbat
khaneye omran
webloge daneshjuiye mohandesiye omrano memari
webloge farshade sabz
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM